هوای تازه
دو راه در جنگل پاییزی بودند از هم جدا آه ای کاش می توانستم در دو ره قدم بگذارم! من یک تنم و ایستاده در رهی دور چشم می دوزم به یک ره دورادور تا آن کران که ره می دزد نگاهش را در پیچشی کور . اما جا مانده نگاهم در راه دیگر! نوایی به نجوا می گوید: این راه بهترست شکست چمن ها مطلوب ترست گرچه از هر دو یکسان گذشته اند رهگذران هم از این و هم از آن. زمان گرگ و میش هر دو راه بود بی خبری رفت و پس رهگذران بود آه که من ره اول را وعده دادم به روز دیگر از آن رو که می رفت سوی دیگر به گمانم باز نگردم دیگر! ازین رو با غم خواهم گفت: در جاییکه سال ها رفته به باد در جنگلی که می شدند دو ره دور ز هم، من – آن گزیدم که کس نپیموده بود ره ، و این چنین دادم آسایش را هم به ره! (رابرت فراست) پ.ن: سعی کردم خوب ترجمه کنم اما شاعر و نویسنده نبودم برای همین در این حد فقط تونستم! زنگ خانه به صدا در آمد. دختری در جواب سوال من که از کیستی او پرسیده بودم گفت: " کتاب برای امانت آورده ام! بیایید بگیرید لطفا!" دم در رفتم تا ببینم جریان چیست! یک بسته کتاب دستم داد و گفت از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد می آید و قرار است هر روز همدیگر را ببینیم! او کتاب امانت می دهد و ما کتابهایش را می خوانیم و روز بعد سر ساعت مقرر تحویل می گیرد! این جریان هر روز با سری کتابهای متفاوت و جدید ادامه خواهد داشت و اگر کتابی مورد نیاز و یا علاقه ما بود می توانیم پس از خواندن از او بخریم. در حال گوش دادن به حرفهایش و سنجیدن او و وضع ظاهریش با چشمانم بودم که صدای همسایه را شنیدم در جواب حرفهایش گفت: " کتابها را می گیرم ولی قول نمی دهم بخوانم!" لذت شهرستانی بودن، آن زمان که تراکتورسازی هم فلسفه زندگی را فریاد می زند: تلاش، رشد و شکوفایی و لبخند زدن، حتی به شکست! ۱) پشت کنکوری بودم و برای کنکور داشتم می خوندم و خودم رو از همه چیز محروم کرده بودم! دلم لک زده بود برای اینترنت و بد جور دلم می خواست وبلاگ داشته باشم و بنویسم! آخرش طی جلساتی بین من و خودم قرار شد من خوب درس بخونم و بعد از کنکور یک وبلاگ درست و حسابی بزنم و اختصاص بدم به رشته خودم...کنکور دادم و دانشگاه هم رفتم و به قولم هم عمل کردم و وبلاگ زدم اما همچین تخصصی هم نبود تنها گاهی در لابه لای پستهام از رشته خودم هم می نوشتم! هنوز هم همین طور است. بعد از یک سال و اندی که وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته بودم هم قرار بازگشت دوباره را بر همین گذاشتم اما باز هم نشد! اما حالا که دارم دوباره کتاب های خوانده شده را می خوانم می بینم دارم در حق این کتابها جفا می کنم....داستانها و نمایشنامه هایی که تمام شب های مرا پر می کردند و تا صبح مرا بیدار نگه می داشتند تا آن متن های سنگین را بخوانم و اشک و لبخند هایم رو در هم می آمیختند، از آنها اگر نگویم جفا کرده ام. کلی داستانهای قشنگ و نمایشنامه های قشنگ یا حتی شعرهای زیبا دارم تا بگویم. برای ادا ی دین به خاطر لحظات خوشی که به من دادند میخواهم بیشتر از آنها بنویسم! 2) داستان کلاس نقاشی سهراب رو یادت هست؟ معلم نقاشی بلد نبود پاهای اسب را بکشد پاهای اسب را در چمن مخفی می کند! حالا وصف من هم وصف همان معلم نقاشی است و ان پاها با این تفاوت که من معلم نقاشی نیستم و مشکلم پای اسب نیست! اولین تجربه تدریسم بود برای همین با کلاسهای پایه شروع کردم! روز اول و روزهای بعدی گذشت و بچه ها ضمن اینکه مطالب بیشتری می خواندند، یاد گرفتند من رو دوست خودشون بدونن! رسیده بودیم به قسمتی که دیگر باید حروف الفبای انگلیسی رو یاد میگرفتیم. به بچه ها گفتم برای خودشون دفتر سه خطی بگیرن تا نوشتن رو تمرین کنیم. اما مشکل همین جا بود! سالها از دوران نوشتن در آن کاغذ ها می گذشت و من هم نحوه نوشتن در آن را فراموش کرده بودم! با خودم فکر کردم گاهی از نقطه ضعف ها هم می شود در جهت مثبت استفاده کرد! هر روز به نحوی مسابقه می گذاشتم تا بچه ها با هم رقابت کنن و اشکالات هم دیگر را در نوشتن حروف مابین خطوط در جایگاه درستشان پیدا کنن! کلاس شور عجیبی به خودش گرفته بود. آنقدر بازی کردیم تا همه یاد گرفتند حتی من! بعدا دیدم جز یادگیری تاثیرات خیلی خوب دیگری هم داشت... اول دی ماه: روز- داخلی- خانه روز بدی است... روز که بد نیست، من امروز بد بودم! از صبح هر چه می گردم تا به نحوی فکرم را منحرف کنم و بتوانم مثبت فکر کنم نمی شود! هر چه فکر آشفته است همه روی سرم خراب شده! از خودم نا امید شدم که این چه وضعی ست! شاید هم امروز را باید با خودم مهربانی کنم و بگذارم که ناراحت باشم و خودم را سرزنش نکنم! راحت باش امروز مال توست و می توانی هر چه دلت می خواهد ناراحت باشی، درکت می کنم..... شب- خارجی- دنیای مجازی به محض کانکت شدن پیغام میل را دریافت می کنم. چی می بینم؟! ببین از چه کسی میل دارم! دلم به تپش می افتد....هیجان دارم! با عجله باز می کنم.... هر کلمه اش را با ولع تمام می خوانم! دلم دیگر احساس ناراحتی نمی کند بلکه از شدت هیجان و شور و شعف همچون کودکی نو پا در نهان خانه کوچکش جست و خیز می کند! در پایان آرزوی سالی پر برکت و زیبا کرده. از طرف پائولو کوئلیو..... متن ایمیل در ادامه مطلب... (به علت محدودیت زمانی که داشتم نتوانستم در ترجمه حق مطلب را ادا کنم...)
ادامه مطلب

