تبليغاتX
هوای تازه


هوای تازه





















مدرکم اصل اصله!!! باور نمی کنی؟!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 8:43 توسط یاسمین| |

 

هر چیز جدیدی که بخواهد وارد زندگی روزمره ما بشه بیش از همه فکر بابا  رو به خودش مشغول می کنه و خیلی زود نسبت به اون جبهه گیری می کنه! مثل یک غریبه با چشم منتقدانه به اون وسیله جدید نگاه می کنه و می گه: این چیه دیگه؟ همش اضافیه! یه زندگی راحت که به این چیزا نیاز نداره! من اصلا خوشم نمیاد و به این نیاز ندارم!

بسته به جذابیت و کارایی این وسیله جدید بابا  ازش دوری می کنه و تنها با اخم تماشاش می کنه، ولی خب مثل هر تازه وارد دیگه ای به مرور تو دل بابا  خودش رو جا می کنه! اولین بار وقتی حرف از گوشی همراه تو خونه زدیم و گفتیم بابا  باید گوشی داشته باشی تا بتونیم باهات در تماس باشیم کلی اخم و تخم کرد و گفت من خوشم نمیاد و بهش نیاز ندارم. ما خریدیم و بابا هم به مرور ازش استفاده کرد و بعد از مدتی بله!!!!!!!! بابا راه افتاد و اس ام اس بازی و از این جور حرفا بابا رو هم جذب خودش کرد! دیگه در گوشی بابا انواع و اقسام اس ام اس ها بود که می شد پیدا کرد. گاهی وقتا اونقدر بابا مشغول گوشیش می شه که به بابا و گوشیش به خصوص در مناسبت ها حسودیمون می شه وقتی نگاش می کنم مودبانه روی مبل نشسته و پاش رو روی پاش انداخته و غرق گوشیشه و گاهی می خنده و گاهی هم جدی جواب میده و تماس تلفنی های مناسبتی هم که شمارشش از دستم خارجه! بعضی وقتا هم بساط اس ام اس های جکش پر رونق می شه و کلی جک برامون می خونه و اول از همه هم خودش می خنده! در جواب نگاههای من هم خودش بلافاصله میگه: گوشی چیه آخه من که کلا با گوشی همراه مخالفم چه نیازی به همراه هست! و با یه خنده بحث رو تموم می کنه!

همگی یک مدتی به بابا گیر دادیم که باید کار با کامپوتر رو یاد بگیری و اینترت بری و وارد دنیای مجازی بشی و از اون استفاده کنی! هر هفته یک ساعتی کلاس درس براش میذاشتیم و کارهای اولیه و ابتدایی رو یاد می دادیم و کم هم سر به سرش نمی ذاشتیم! هر وقت از سر کار میومد و ما رو تو اینترنت می دید غر غر کنان از جلوی اتاقمون رد می شد و می گفت این هم شد کار! آخه تو اینترنت چی کار دارین شما ها که این همه اینترنت میرین!؟؟؟ کلاسهای درس های ما داشت تموم می شد که یه روز بابا اومد و گفت می خوان امتحان کامپیوتر و اینترنت از پزشکان بگیرن! دیگه بابا بود و کتاب راهنمای کامپوتر به دست درس می خوند که یک وقت نمره کم نیاره! به سلامتی امتحان داد و بعد اون بود که دیدیم بابا هم جذب کامپوتر شده و می خواد برای خودش لب تاب بخره! ما رو می گی؟! از تعجب و خوشحالی برای ورود بابا به دنیای جدید و آشتی با تکنولوژی و پذیرفتن اون کلی هورا و آفرین گفتیم و کف زدیم " ای ول به بابا، باریکلا به بابا" گویان حمایتش کردیم تا یه روز لب تاب به دست و خنده بر لب پیروزمندانه دیدیم اومد! همون بابای قبلی دیگه نمی ذاشت تو کاراش دخالت کنیم و کلی روشهای جدید به ما یاد می داد که شاخ در میوردیم! بابا اینا رو از کجا یاد گرفتی!!! دیگه مرتب می ره اینترنت و سرچ می کنه و....

اما از وقتی داداشی برای ادامه تحصیل رفته خارج از کشور بابا به فکر افتاده که شاخه دیگه ای از اینترنت رو هم یاد بگیره! شاخه دیگه ای به نام، چت کردن! یه مدت چت کردن رو تو لب تابش با آیدی های خودمون بهش یاد دادیم همه مراحل رو یاد گرفت جز وارد کردن آیدی خودش! یه روز اومد خونه و از اتفاقات روز برامون می گفت و تعریف کرد که امروز به تنهایی با داداشی چت کرده! ما هم که به شگفتی های بابا تقریبا عادت کردیم تنها با افتخار تشویقش کردیم و پرسیدیم خب حالا چه طوری رفتی؟ " همه چیز خیلی خوب بود کلی حرف زدیم با هم فقط یه مشکلی وجود داشت این وسط دوستای تو هم اینترنت بودن هر چی که می خواستم به داداشی بگم یه سری هم برای اونا می رفت و دوستات یه کم تعجب کرده بودن!!!!!!" " بابا!!؟؟ با آیدی من رفته بودی؟؟؟؟؟" بابا هم خنده کنان از ادامه ماجرا تعریف کرد!

بابای مخالف تکنولوژی من که همه را اضافی می دونه دیگه غرق در تکنولوژی شده و  تا پله ای دیگه از پیشرفت فعلا مخالفتی نداره و از هیجانات این دنیا هم برای ما هر شب تعریف می کنه!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 0:23 توسط یاسمین| |

 

بعد از یک ماه خوشی که همه چیز بر وفق مرادم بود و همه اونارو از برکت وجود ماه رمضان می دونستم ماه بعدی هم رسید ماهی که پر از مشغله و پر از اتفاق بود:

1)     با اعتماد به نفس منتظر اعلام نتایج کنکور بودم و مطمئن بودم که حتما قبول می شم؛ نتایج اعلام شد و اما نشد که قبول شم! شوکه شدم!

2)     استاتید گفتند نا امید نباش که تکمیل ضرفیت در پیش است و حتما قبول می شوی؛ تکمیل ضرفیت اعلام شد و با کمال ناباوری باز هم قبول نشدم! شوکه قبولی درس نخون ها بر همه اینها افزون شد!

3)     کلاس زبان خصوصی ثبت نام می خواستم بکنم، نشد!

4)     قلم چی ثبت نام کنم، نشد!

5)     تدریس در دو آموزشگاه در شهر دیگر، نشد!

6)     تدریس در سه آموزشگاه در تبریز، نشد!

7)     ثبت نام در یک کلاس زبان، نشد!

8)     کار تمام وقت ،حقوق بالا، نشد!

9)     سفر به تهران، نشد!

10) قبض تلفن کم نشد!

11) اختلاف در مسئله ای حل نشد!

 اما روی من کم شد!!!! روی من کم شد و بی حوصله و دمق نشستم و به در و دیوار نگاه می کنم که حالا چی کار کنم!!! ارزش داره برای دانشگاهی بخونم که یک جو نمی ارزه! چی طوری بخونم؟ مثل یک آدم فرهیخته و علم دوست؟ که البته در این دوره زمانه این کلمات به نظر احمقانه میان! و یا مثل همه از راه میانبور برم؟؟؟؟؟ شاید هم باید بی خیال ماجرا بشم و از کاری که مایه لذتمه کمال لذت رو ببرم و خودم رو در دنیای جدید و اتفاقاتش غرق کنم!

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 18:14 توسط یاسمین| |

 

به این خاطر به آن سفال سنتی می گوییم که از خاک سفید کائولین استفاده می شود که خاک مخصوص آذربایجان است و از کوه آغ داغ واقع در زنوز تهیه می شود و از قدیم سفالگران آذربایجانی از این معدن خاک سفید استفاده می کردند و سفال آنها سفال سفید است. اولین مرحله، خاک خام که کائولین باشد را می گیرند و بعد با پودر شیشه و سیلیس و با یک تعداد دیگر از مواد در میکسر با نسبت های مشخصی با هم به دو صورت چرخکاری و دوغابی ترکیب می کنند. دوغابی که به صورت روان شده و کمی غلیظ تر از آب است با قالب هایی که وجود دارد ظرفها را فرم می دهند و مواد ترکیب شده برای چرخکاری هم با چرخ در شکل های مختلف ظرف ها را شکل می دهند. بعد از اینکه ظرف ها آماده شدند روی آنها کار تزئینی انجام می دهند. مرحله بعدی پس از کارهای تزئینی مرحله پخت است که دو مرحله دارد در مرحله اول که به آن مرحله اصطلاحا مرحله بیسکوییت یا خام پخت می گویند در دمای هفتصد و پنجاه الی هشتصد درجه می گذارند و پخت می شود که ظرف در این مرحله از رنگ سفید به رنگ شیری تغییر رنگ می دهد در مرحله بعدی نوبت لعاب زدن است. لعاب هم مثل موادش از یک سری خاک تهیه شده است. خاکهایی با درجه پخت پایین که در دمای هزار و صد درجه تبدیل به شیشه می شود. همین شیشه ای که می بینید سرامیک ( خاک) است که درجه پخت آن پایین است. بعد از لعاب کاری دوباره سفال را در کوره با درجه هزار و پنجاه الی هزار و صد می گذارند که مرحله آخر است. در این مرحله هم سفال کامل پخت می شود و هم لعاب باز می شود. اگر دما کمتر از این باشد ممکن است لعاب باز نشود و به صورت خاک باقی بماند.خاک سفید یک سری تفاوتهای عمده و مهمی دارد که اهمیت بیشتری نسبت به خاک قرمز پیدا می کند. وقتی خاک قرمز را فرم می هیم بقدری سفت و سخت می شود که دیگر نمی شود روی آن کار تزئیینی انجام داد  ولی خاک سفید تازمانیکه خیس است به راحتی می توان به آن حالت داد. معمولا می گذارند تا کاملا ظرف خشک شود و بعد تکنیک های  برجسته کاری،مشبک کاری و کنده کاری را اجرا می کنند و یا با اکسید های معدنی رنگ آمیزی می کنند و بعد از اینکه پخته شد چون سطح زمینه سفال سفید است قابلیت این را دارد تا از لعابهای رنگی استفاده کنند که باعث بالا رفتن ارزش سفال می شود.کار با سفال علاوه بر اینکه از نظر مادی ارزش زیادی دارد و جزو هنرهای اصیل ایران است هر چند که رو به فراموشی و نابودی است این هنر اما یک روح خاصی دارد و لذتی فراموش نشدنی!خب هر کسی به کودکی و حتی سرشت خودش بر گردد این احساس زیبا و ملکوتی را می تواند احساس کند. اگر یک کودک را در این حیاط رها کنیم بلافاصله سراغ باغچه و خاک می رود. همه ما لذت لمس کردن خاک و بازی کردن با گل را در دوران کودکی خود احساس کرده ایم. وقتی گل درست می کنیم و بوی سرشت خود را می شنویم همه سر مست می شویم. در طول کار گل را فرم می دهیم و ظرف سفالی درست می کنیم و بعد با روشهای مختلف روی ظرف کار می کنیم، انگار که خدایی می کنیم یاد آور خلقت خودمان است، خدا هم ما را در قالب های مختلف در رنگهای متفاوت ما را شکل داد و خلق کرد! یکی از ما روح آرام دارد و آن یکی سر کش است! جالب است بدانید که این را هم در طول کار خود می توانیم ببینیم! نمی دانم، شاید بستگی به نیت دارد که چه طور شروع می کنیم اما بعضی اوقات کار درست از آب در نمی آید اما گاهی انگار خودش می خواهد بوجود آید بی دخالت سفال کار و این در مورد کارهای مذهبی بیشتر صدق می کند.

 

در دو پست قبل تر عکس از ظروف سفالی گذاشته بودم!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 12:27 توسط یاسمین| |

دم غروب، میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را میدید.

و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.

و بوی باغچه را ، باد، روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد.

و مثل بادبزن، ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را.

مسافر از اتوبوس

پیاده شد:

"چه آسمان تمیزی!"

و امتداد خیابان غربت او را برد...

نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد:

"چه سیب قشنگی!

حیات نشئه تنهایی است."

و میزبان پرسید:

قشنگ یعنی چه؟

-         قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال

    و عشق، تنها عشق

    ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس.

وعشق، تنها عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد،

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.

-         و نوشداروی اندوه؟

-         صدای خالص اکسیر می دهد این نوش.

-         چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.

-         چقدر هم تنها!

-         خیال می کنم

دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

-         دچار یعنی

                  عاشق.

-         وفکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک، دچار آبی دریای بیکران باشد.

-         چه فکر نازک غمناکی!...

-         - خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.

- نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله ای هست.

 اگر چه منحنی آب بالش خوبی است

برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست....

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 15:21 توسط یاسمین| |


Design By : Night Skin