|
بن بست محبت
|
||
حقیقت خوشبختی احساسی است پنهان شده در نگاه خودتان...
"یاسمین"
سلام ، سلام ، سلام،....
خوبید؟خوشید؟چه خبرا؟
چند وقتی که نبودم مشغول گفتن این جمله بودم!!
ولی خداییش دلم برای این جا و همه تون تنگ شده!مدتی بود مثل مردعنکبوتی تو قالب و لباسی فرو رفته بودم که هر چی تلاش میکردم نمی تونستم از این قالب بیرون بیام و زیبایی و قشنگی اینجا فراموشم شده بود.
من کلی خبر دارم....
از کدومشون بگم نمی دونم...
_یکی از داستانهایی که نوشته بودم رو استادم میخواد تو نشریه ای برام چاپ کنه!(بالاخره دارم مشهور میشم)
_دارم روی یه داستان بلند کار میکنم که فکر میکنم قشنگ بشه.
_درسا زیادن و تا نیمه شب درس میخونم.کلی داستان و نمایشنامه و نفد و ....و تازه موجودات خیالی و هملت و ادیپوس و دیگران هم تو خواب بازم بامنن! تو داستانها با هم می جنگن و تو خواب با من!
بعد مدتها جز سلام و احوال پرسی حرفی نداشتم بعدا جبران میکنم.
********
قسمت دوم این پست:
تو این گیر و دار زندگی و در گیری های روزانه و مشغله های فکری یادی از دوران بچگی هم میکنید!؟
....دیروز گرسنگی زیاد منو یاد یکی از خاطره های بچگیم انداخت که کلا فراموشش کرده بودم و دیروز یادم اومد!
تو عالم و دوران بچگی من کارای عجیب غریب زیاد میکردم که شاید به ذهن کمتر کسی می رسه!![]()
حدودا 9 یا 10 ساله بودم، همسایه ای داشتیم که با هم خیلی صمیمی بودیم و بهترین همبازی برای هم بودیم یه روز دنبال یه سوژه میگشتیم برای مسابقه دادن و رو کم کنی!
به دوستم گفتم هر کی بیشتر کاغذ بخوره اون برنده ست! تند تند کاغذا رو در اندازه های کوچیک مچاله میکردیم و میخوردیم ، دوستم چی کار میکرد رو نمی دونم ولی من قورت میدادم!
شب از هم که جدا شدیم و رفتیم خونه هامون نگو دوستم خیلی مستعد بوده در رو کم کنی و تو خونه هم همین طور به خوردن ادامه داده .... فردا صبح که همدیگر رو دیدیم برای رفتن به مدرسه برام تعریف کرد شب قبل چه حال بدی
داشته از کاغذ خوردن ....![]()
![]()
فعلا به خدا میسپارمتون تا دفعه بعدی از هنر سفال گری تبریز براتون بگم.
خدا یار و نگهدارتون باشه.![]()
در نخستین دهه سده بیستم، رقابت های مستعمراتی بریتانیا با آلمان شدت گرفت. به همین دلیل، انگلستان سلسله اتحادهایی را در اروپا تشکیل داد. در نتیجه، اروپا که به علت رقابت های سیاسی ،اقتصادی ، ونظامی قدرت های بزرگ در آستانه جنگ قرار گرفته بود، صحنه ی مسابقات تسلیحاتی شد.
اندشمندان قرن نوزدهم؟، قرن آینده را قرن سعادت بشر میپنداشتند و بسیار به آن دل بسته بودند اما یان آرزو به یاس بدل شد،زیرا پی از اولین دهه قرن بیستم، جنگ جهانی اول در گرفت و ثابت کرد که انسان با سعادت حقیقی قرن ها فاصله دارد.جنگ جهانی اول چون سلسله جبالی به رنگ خون از میان این قرن سر بر آورد در نتیجه ی کشتارهای جنون آمیز این جنگ دست کم ده میلیون اروپایی که بیش تر جوان بودند ،جان خود را از دست دادند.
در این میان،دستاوردهای قرن نوزدهم اروپا پیشرفت های روز افزون صنعتی حتی در جنگ نیز ،بر سرعت انسان می افزود.
یکی از منتقدان فرنسوی می گوید:معمولا هر نویسنده ای کلمه ای مورد علاقه دارد که اگر ما آن را کشف کنیم،کلید شخصیت آن نویسنده را یافتهایم.حال اگر در زمینه ادبیات قرن بیستم به دنبال کلمه ای کلیدی بگردیم،همانا کلمه "مدرن" را خواهمیم یافت.کلمه مدرن،جوهره و ستون فقرات هنر و ادبیات قرن بیستم را تشکیل میدهد از علل طرح ادعای مدرن بودن، از ناحیه نویسندگان پر مایه ای که از حیثمشرب و ذوق با هم تفاوت آشکاری داشتند، عناصری چند را میتوان بر شمرد.رشد سریع جمعیت، همراه با بسط و اشاعه ی فرهنگ، توده کثیری از مردم کتاب خوان را بوجود آورد که می بایست در سطوح گوناگون زمینه خرسندی آنان فراهم گردد.
مدرن کردن و اندیشه نوگرایی در جنگ جهانی دوم نیز چهره خود را نشان داد.
بروز دو جنگ جهانی اول و دوم در فاصله اندک،متفکران جدید را بر آن داشت تا علل این دو پدیده را پی جویی کنند. نخستین پرسش این بود که چرا بشریت مدرن و آگاه غرب به جای حرکت در مسیر واقعی انسانی ، در مسیر جدیدی از بربریت افتاد.
از این زمان بود مکتب های جدیدی ادبی مناسب حال آن زمان و دوره های بعد از آن بوجود آمد که بیانگر حال و روزگار خود بودند.
در 1916 مکتب دادائیسم ظهور کرد.هنرمندان پیرو این مکتب از افلاس عقل دم میزدند.این مکتب ، روشی ضد هنری داشت و واکنشی عصیانگرانه در برابر هر نهاد و بنیاد و سنت بود.
" دادا جنبشی ادبی و هنری بود با دامنه جنگ جهانی و خصلت هیچ گرایانه که از سال 1915 تا 1922 دوام آورد."ظاهرا نام دادا از بریده کلمات کتاب لغت لاروس انتخاب شده است و هیچ معنایی ندارد.
مکتب دادائیسم زمینه را برای ظهور مکتب اصیل و انسانی وهم گرایی(سور رئالیسم) آماده کرد.این مکتب در اوخر جنگ جهانی اول مقادن افول دادائیسم پیدا شد.بنای مکتب سور رئالیسم بر اصالت وهم و رویا و تداعی آزاد و صورت های پنهان در ضمیر ناخودآگاه است. وهم گرایان از نظریات فروید در روان کاوی بهره میگرفتند و خود اغلب روان پزشک بودند.
و به دنبال این دنیای مدرنیسم دوران پست مدرن فرا میرسد ،همچنان که از نامش پیداست دوران مدرن را پشت سر گذاشته است.
مدرنیسم در حقیقت آن شیوه ای بود که از سنت فرا تر میرفت، بنا بر این پست مدرنیسم که اکنون در آن بسر میبریم هم از مدرنیسم و هم از سنت فرا تر خواهد بود.دوران مدرن ماقبل پست مدرن، در حقیقت در چهارچوبی قرار میگرفت. این چهار چوب به زندگی معنا میبخشید و عناصر سازنده آن خرد ،حقیقت،سنت،اخلاق و تاریخ بود اما پست مدرنیسم بر آن است که چون این مفهیم با موشکافی های تجزیه و تحلیل گرایانه امروز سازگار نیستند، معانی خود را یکسره از دست داده اند و تمامی نظریات استوار بر مفاهیم مطلق حقیقت،ایدئولوژی،علوم و خرد ، در واقع چیزی نیستند مگر مشتی ساختار های تصنعی.حقیقت نسبی است و همسایه دیوار به دیوار بسیاری از مفاهیم دیگر قرار میگیرد.هیچ چیز ، طبیعتی ذاتی و فطری ندارد که بتواند به شرح و بیان درآید و همه چیز جاصل زمان و تصادف است.
پست مدرنیسم بر بی معنایی استوار است.....
تردیدی نیست که در قرن بیستمپس از بروز آن همه فجایع انسانی که در قرن بیستم پس از بروز آن همه فجایع انسانی ،هنر و ادبیات راه طغیان در پیش گرفت. این طغیان اگر چه به نوعی هرج و مرج شباهت داشت اما در حقیقت درون گرایی حاد و پیچیده ای بود که نشان میداد انسان امروز به درون خویش گریخته است و آن چه در بیرون او و در برابر چشمانش بروز می کند، برایش قابل تصور و پذیرش نیست.انسان له شده در زیر چرخ دنده های فناوری و جنگ، می خواهد برای ذات خویشتن معنایی بیابد و چون نا امید میشود، به یاس فلسفی می رسد و دست بسته، منتظر مرگ می ماند....
پ.ن1:سلام...امیدوارم روزگار تان خوش باشد.
پ.ن2:وقتی من و غریبه سوار ماشین سیاه و سپید و خاکستری عمو داوود بودیم به مقصد سرزمین راهجو ...من به وسط راه پیاده شدم تا خود به اونجا برم .من هیچ وقت نرسیدم ولی غریبه سوار بر ماشین خوشبختی به سرزمین راهجو رسید....جاشون خالیه!![]()
ایام به کامتان باشه....![]()
همیشه بیاد داشته باش تا بفراموشی بسپاری آنچه که اندوهگینت میسازد و به خاطر بسپاری آنچه که شادمانت میکند."آلبرت هوبارد"
با عشق ممکن است تمام محال ها...
چند قدمی تا بهار مونده و من هیچ کاری نکردم، نه خونه تکونی و نه سفره هفت سینی، ذهنم خیلی مشغوله و با کتابهای مختلف اون رو درگیر تر کردم.عصر بود و مشغول کتاب خوندن بودم و غرق افکارش یک آن انگار منو برق گرفته باشه از جام پریدم و لباس پوشیدم. کمی پول و چند تا کتاب برداشتم و رفتم ترمینال.
دلم میخواست من سراغ بهار برم و شکوفه های بهار اول در قلب و روح من جوانه بزنه و قلب من اولین باغچه بهاری باشه برای همین تصمیم گرفتم برم سفر. سفر به سرزمین راهجو.
در همین افکار بودم که رسیدم ترمینال.بی هدف به ماشین ها نگاه میکردم.راننده ای تکیه داده بود به ماشینش و برای خودش میخوند.
_راننده: تا من بدیدم روی تو ای ماه و شمع روشنم هر جا نشینم من خرمم هر جا روم در گلشنم...
اتوبوس نداشت، ماشینش یه تاکسی قراضه بود که همراه عزیزش رو هم خودش رنگ کرده بود – سیاه سپید خاکستری—و پشت ماشین با خط بچگانه نوشته بود" شادی همین نزدیکی هاست."
رفتم جلو و پرسیدم.
_ آقا ببخشید منو هم میبرید؟
_ عمو داوود. اینو بگو. کجا میری؟
_هر جا که بری میرم فرقی نمیکنه.آخرین ایستگاه پیاده میشم. جایی که نخواین برین. آخرین جایی که قراره باشین...
_ پس سوار شو بریم.
دو نفر دیگه هم تو ماشین بودن. هر دو خانم بودن یکی جلو نشسته بود و دیگری پشت راننده.منم کنار پنجره سمت راست نشستم و راه افتادیم.
منگ بودم هیچی در ذهنم نبود و نمی دونستم چی کار میکنم و قراره کجا برم و آخرین جایی که خودم ازش گفتم برای عمو داوود کجا میتونه باشه!برای همین فقط بیرون رو نگاه میکردم و هر از گاهی دو خانم مسافر و عمو داوود رو.
اصلا این چه ماشینی بود؟درون شهری؟بین شهری؟
من باخودم درگیر بودم و عمو داوود هم فارغ از همه چی فقط زیر لب میخوند...
_من خراباتیم از من سخن از یار مخواه گنگم از گنگ پرشان شده گفتار مخواه
من که با کوری و مهجوری خود سر گرمم از چنین کور تو بینایی و دیدار مخواه
با قلندر منشین گر که نشینی هرگز حکمت و فلسفه و آیه و اخبار مخواه
اینو که شنیدم مو به تنم سیخ شد. همین تصمیم رو گرفتم هیچ نخوام قرار بود بهار باشه میخوام راهجو باشم یا راهجو بودن رو بفهمم پس نباید چیزی بخوام.
خانم مسنی که کنارم نشسته بود عینک ذره بینی ش رو جلو عقب کرد و از بالای عینکش یه نگاهی کرد و گفت؛
_شما کجا میری؟
_من؟نمیدونم! هر جا شما برین.
_وا! از کجا میدونی من کجا میریم؟اسمت چیه؟
_من؟(تا حالا به این فکر نکرده بودم اگر کسی اسمم رو پرسید چی بگم، اسم خودمو بگم؟ اگر شناخت چی؟)نمیدونم!
_تا بوده همین بوده.
_چی؟
_بی هدفی و بی نامی و بی هویتی.
_نه، ولی من این طور نیستم.
_پس میگم شاید کمی بهتر.
_چی رو؟
_اسم شما رو.
_ (با کمی مکث ) شما نگفتین چی صداتون کنم!
_داروغه.
هم خندم گرفته بود هم تعجب کردم.خانمی در اون سن وسال با اون عینک ته استکانی و داروغگی؟
اون هم خانم؟
_حسابدارید؟ یعنی حسابداری خوندید؟ ببخشید یعنی میخواستم بگم به عنوان حسابدار کار میکنید؟
_نه هواشناسی خوندم. الان هم بر روی آب و هوای آذربایجان دارم تحقیقات میکنم.
آروم خودش رو کشید جلو و گفت این خانم که جلو نشسته تقریبا هم سن توست ولی اهل اینجا نیست غریبه ست...
پ.ن 1: سلام به همگی....خوبید؟معلومه که خوبین اگر هم نه حتما میشین.دل و روح و قلب و ..... تون ،بهاری!عیدتون مبارک باشه.
پ.ن 2: یه قصه بود دنباله دار و انشا الله ادامه اش رو وقتی نوشتم بعد13 براتون میگم! متوجه ابتکارم شدین؟![]()
![]()
اسمتون رو توی داستانم تونستین پیدا کنین؟ اسم همتون هست!
یه داستان با اسم تک تکتون!خوبه؟
داشتم فکر میکردم امسال عید چی بنویسم هر سال یه چیزی نوشته بودم و اینبار چیزی به ذهنم نمیرسید که بهتون هدیه کنم....تا این که این ابتکار به ذهنم رسید یه داستان با اسم تک تکتون. همینو داشتم برای امسال عید تا عیدانه به شما خوبانم هدیه کنم.
پ.ن 3: نسرین خوشت اومد از نقشت تو داستانم؟ رنگ ماشین قراضه داستانم بودی که عمو داوود با ذوق به ماشینش زده بود! تا تو باشی که زنگ خونمون رو نسوزونی !![]()
![]()
پ.ن۴:داروغه جون آب هواشناسی آذربایجان خوبه دیگه؟!!![]()
پ.ن۵: تعطیلات اگر خدا بخواد دارم میرم سوریه تا 13 نیستم.... قدمتون روی چشم که اومدین خوشحالم میکنین ...هر جا هستین خوش باشین. ![]()
یا مقلب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و والنهار
یا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الی احسن الحال
هر روز و هر لحظه عمرتان عید باد.![]()
التماس دعا...![]()
![]()
طلب کن بتو اعطا خواهد شد.
جستجو کن ، خواهیش یافت.
در را بزن، برویت گشوده خواهد شد.
به به، سلام به همگی !
خوبین انشا الله؟ اوضاع رو به راهه؟ امید و آرزوهاتون در چه حاله؟
خیلی وقت بود که اختلاط حسابی نکرده بودیم امروز اومدم در باره آرزو و آرزو کردن حرف بزنیم.در باره آرزو هر کسی یه فکری داره و یه تصوری...
بعضیا میگن آرزو بر جوانان عیب نیست و فقط آرزو میکنن
بعضیا میگن ما اهل آرزو کردن نیستیم و آرزویی در پس آرزوی دیگه ای نداریم
بعضی دیگه میگن ما یکی یکی آرو میکنیم و تا به یکی نرسیدیم به دومی فکر نمی کنیم
خیلی ها هم پر از آروز هستن.....
خیلی جا ها و به زبانهای مختلف در قالب قرآن و احادیث و داستانهای ایرانی و خارجی در باره آرزو و آرزو کردن شنیدیم و لی من چی میگم؟
دو نوع آدم داریم
1) آرزویی میکنه و فراموش میکنه یه زمانی چه آرزویی داشت
2) آرزو می کنه و دنبالش میره.....
خوب من میگم چرا وقتی آرزویی میکنیم به آرزومون نرسیم!!!!
برای همین به خودم کمک میکنم تا به آرزو هام برسم حتی به کوچوترینش....
چه طوری؟
گاهی نمیشه؟
قسمت نیست گاهی؟
قراره یه زمان مناسب به این آرزو برسی؟
اصرار کردن کار ابلهانه؟
خوب من میگم براتون.....
فقط باید یکم قانع و راضی باشید و اهل گلایه کردن نباشی همین....
من چه طور به آرزو هام میرسم؟
حالا براتون تعریف میکنم....
زمان کنکورم بود که کوثر خواهرم وبلاگ داشت و کلی باهاش سر گرم بود و کلی حرف بود که از وبلاگی به وبلاگ دیگه زده میشد....
منم درس خون! وجدانم اجازه نمیداد که وقتی دارم جدی درس میخونم به کارای دیگه اونم این چیزا بپردازم فقط گاهی دلم قایمکی بهم میگفت تو هم دلت میخواد وبلاگ داشتی و حرفا و ایده های خودت رو مینوشتی؟
منم یکی از این روزا بهش جواب بله رو دادم!![]()
![]()
گفتم بعد کنکور حتما این کار رو میکنم....
زمان موعود فرا رسید!
با کلی دبدبه و کبکبه یه وبلاگی با کمک آبجی کوچیکه درست کردیم که چون اول کار بود ناشناخته بود برای همین با کمک همین آبجی خانم کمک کردیم تا شناخته بشه....
منم که جاه طلب هر چیزی رو در بهترین حالتش دوست دارم و در رویاهام وبلاگم رو با هزاران خواننده برای خودم تصور می کردم!!!!! (چه حرفا)![]()
![]()
خوب تلاشمون رو شروع کردیم ولی نه وقتی داشتم که صرف این کار کنم و نه تحملم این اجازه رو میداد این شد که فکر های ابتکاری به ذهنم رسید تا دچار سر خوردگی نشم (خوب از لحاظ روحی به خودم کمک میکنم دیگه مگه چیه چرا اون طوری نگام مینین )![]()
چی کار کردم؟
اوایل وقتی پیامهای دیگران رو میدیم کمی فیوز میترکوندم که من چی نوشتم ودرباره چیا حرف زدم و دیگران در جواب چی میگن....![]()
![]()
دیگران:
خوب بود عزیزم
چه قشنگ مینویسی !
خوب بود به منم سر بزن
سلام این وبلاگهای منه منو لینک کن (حالا آدرسه صد تا وبلاگ رو نوشته!!!)
......
حالا من چی نوشته بودم :
دلم گرفته !
دارم میمیرم!
کسی نیست به دادم برسه!
کسی میدونه فلان چیز چیه؟
![]()
![]()
![]()
این شد که فکر کردم چی کار کنم تا هم تعداد کامنتام بالا بره و هم در مقابل پستام حرف خوبی هم بشنوم!!!
فکر، فکر.....![]()
با اسمای دیگه خودم کامنت گذاشتم!!!![]()
( اون طوری نگام نکنین خوب میترسم! خوب داشتم به آرزوهام میرسیدم دیگه! بلدی شما هم به آرزوهاتون برسین خوب چرا چشاتون رو اون طوری میکنین و اون طوری زیر لب حرف میزنین؟!)![]()
![]()
بعد مدتی این هم برام کسالت آور شد.....![]()
بعد یه ایده جالب به ذهنم رسید....
چه طوره که وبلاگ رو اون طور که دوست دارم ویرایش کنم!!! خوبه!!! همینه! تعداد کامنتام 100!![]()
این طوری شد که منم به آرزوم رسیدم فقط باید کمی قانع و راضی بود همین!![]()
![]()
![]()
ولی بعد از این که به آرزوم رسیدم دیگه دلم رو زد و خسته شدم و دوست داشتم منم یه آدم معمولی باشم از این همه شهرت خسته شده بودم
خواستم برگردم به گذشته ها که کسی منو نمیشناخت و تعداد کامنتام از بیست و اندی تجاوز نمیکرد ولی نمیشه !!!!![]()
شما بگین چی کار کنم؟
یادم رفته دوباره چه طوری ویرایش قالب وبلاگم رو به حالت اولیه اش برگردونم!!!![]()
این که یه شوخی بود ولی امیدوارم به همه آرزوهاتون برسین.....
* آرزو مند آن مباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی ، بکوش در کمال آنچه هستی باشی.
ایام به کامتان![]()
آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
" نرسیده به درخت،
کوچه باغی ست که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی ست.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا میگیرد.
در صمیمیت سیال فضا، خش خشی میشنوی:
کودکی میبینی
رفت از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست."
چه دنیای غریبی ست این دنیا!
چه دنیای عجیبی ست این دنیا!
سراسر زیبا یی و حیرت ، پر از آشنایی و غربت....
آ ن زمان که می پنداری همه چیز را میدانی به راستی که هیچ نمی دانی....
آن روز که فکر میکنی خوب می شناسی حقیقتا نمی شناسی...
آن لحظه که تصور داری در دنیای غریبان غریب افتاده ای همه را آشنا میابی....
آن وقت که خیال میکنی تنها نیستی، به راستی که در میان آشنایان غریبه ای بیش نیستی....
آشنایی را می شناختم که غریبه بود و غریبه ای را میشناختم آشنا....
غریبه ای را دیدم که خسته راه بود و چه آشنا سخن میگفت ، گویی آشنایی بودیم غریبه....
آشنایی را دیر زمانی بود هم صحبت ولی چه غریب و نا آشنا بودیم....
غریبه ای را هم صحبت بر بال سکوت ولی چه آشنا و هم نوا بود سکوتمان .....
آشنایی تصورش بود غریبه است و غریبه ای سرود آشنایی سر می داد.....
من هم به رسم این آشنایی و غربت ها ، آشنایی را با غربت آشنا نساختم و غربت را از آشنایی نگفتم.....
پ.ن (1): سلام به آشنا و غریبه های عزیز. خوبین؟ اوضاع رو به راهه؟ من که این هفته روزهای زیبایی داشتم پر از حرف که نتیجش شد این همه تضاد در این پستم....ولی چه زیبا خدا با بنده هاش حرف میزنه کاش گوش شنوا داشتیم تا همیشه میشنیدیم......
پ.ن(2): همه می پرسن جریان این شماره صد کامنت من چیه!!! سر فرصت در یک پست اختصاصی تعریف میکنم....
لحظه هایتان سر شار
ایام به کامتان![]()
|
|